بسم الله الرحمن الرحیم

به طور کلی «هدف، امرى است مورد آگاهى و مطلوب و برانگيزنده و جهت دهنده به فعل اختيارى، كه آدمى يا فاعل مختار براى رسيدن به آن تلاش مى‏كند» (مصباح يزدى محمدتقى، جزوه ٣ از بحثهايى درباره علوم تربيتى، ص١٧.)

برخی برای اهداف تربیتی ویژگی هایی مطرح ساخته اند که توجه به آنها خالی از لطف نیست.

«ويژگيهاى خاص اهداف تربيتى:

1-    ارزشى بودن؛ هدف به مفهوم عام و فلسفى در افعال ناپسند و نادرست از نظر اخلاقى هم وجود دارد؛ اما ويژگى هدف تربيتى آن است كه برپايه معيارهاى عقلانى، منطقى و ارزشى انتخاب شده باشد.

2-   تفصيلى بودن؛ هدف تربيتى اصطلاحا به اهدافى اطلاق مى‏شود كه تفصيلاً و به روشنى در ذهن مربيان حضور داشته و حتى بيان شده باشد، نه هدفهاى اجمالى و مبهمى كه افراد به صورت ارتكازى نسبت به آنها آگاهى دارند.

3-   مرتبط و منسجم بودن؛ بين اهداف تربيتى بايد ارتباط منطقى، ترتّب و انسجام وجود داشته باشد و در هجوم اهداف، جايگاه و نسبت هر هدف كلى يا جزئى با اهداف كلى يا جزئى ديگر معين باشد. هدفهاى از هم گسيخته و بيگانه، نمى‏توانند اهداف قابل قبولى براى تربيت باشند.»( دفتر همكارى حوزه و دانشگاه؛ اهداف تعليم و تربيت، ص).

اکنون ممکن است این سوال پیش آید که چرا باید سراغ هدف رفت؟

«گزافه نيست اگر بگوييم بسيارى از نابسامانيهاى موجود در دنياى كنونى ما و نيز در روزگاران پيشين، از انتخاب هدفهاى نادرست يا ناآگاهى نسبت به هدفهاى درست نشأت گرفته است. يا نمى‏دانيم به كدام سو بايد برويم يا مى‏دانيم و مقصد را مى‏شناسيم، اما عواملى مانند هوسها و اميال، ما را به سوى ديگرى سوق مى‏دهد، و البته اين نيز ناشى از اين است كه معرفت كاملى نسبت به هدف و ارزش آن نداريم. بنابراين درست است اگر بگوييم اكثر اين نابسامانيها از بى‏معرفتى نسبت به هدفهاست، و اين مشكل در تعليم و تربيت نيز، همچون جاهاى ديگر وجود دارد و ريشه بسيارى از عقب ماندگيها و اتلاف وقت نيروها و سرمايه‏هاست.
اگر دست‏اندركاران و برنامه‏ريزان هدفهاى درست را نشناسند و به ارزش آنها پى نبرده باشند، چه بسا كاروان تعليم و تربيت را به بيراهه بكشانند و به راهى سوق دهند كه پر از تاريكى، بى‏خدايى و تهى از ارزشهاى انسانى است. اگر معلمان و مربيان هدفها را نشناسند، يا هدفهاى درست را انتخاب نكرده باشند، اگر چه رهبران و برنامه ريزان درست عمل كرده باشند، هم براى رسيدن به هدفهاى مورد نظر تلاش لازم و كافى نمى‏كنند و هم ممكن است متربيان ومتعلمان، خسارت ديده و به كژراهه كشيده شوند.

اگر متربيان و متعلمان با اهداف آشنايى كافى نداشته باشند، انگيزه‏اى براى تبعيت و تأثير پذيرى از مربيان نخواهند داشت و اگر هدفهاى نادرست را پذيرفته باشند، نه تنها متأثر از  تربيت مربى نخواهندبود، بلكه به‏سوى همان هدفهاى نادرست پيش خواهند رفت.
براى شروع و ادامه هر كارى، قبل از هر چيز بايد هدفهاى آن كار دقيقاً مشخص باشد تا از وسايل و راهها و روشهايى در انجام آن كار استفاده شود كه تحقق‏بخش اهداف مورد نظر باشند.»(حاجی آبادی ده، محمدعلی، درآمدی بر نظام تربیتی اسلام)

«يكى از فلاسفه تعليم و تربيت، فايده ديگرى را براى تعيين و شناخت دقيق اهداف عنوان كرده است. به گفته او: از يك ديدگاه مى‏توان اظهار داشت كه تعداد وسائل مورد قبول براى تحقق يك هدف، به موازات وضوح و روشنى هدف تقليل مى‏يابد. به عنوان مثال، وقتى من در مورد هدف رفتن به يك شهر معين تصور واضحى نداشته باشم، طبعاً در مورد طرز رفتن به آنجا نيز به سختى مى‏توانيم تصميم بگيرم. لذا هر قدر درك و فهم من نسبت به كار پيش بينى شده‏ام در آن شهر روشنتر و دقيقتر گردد، طبعاً احتمال معادل و مساوى بودن روشهاى رفتن به آنجا نيز كاهش مى‏يابد.»( اسميت، فيليپ جى؛ فلسفه آموزش و پرورش، ص ٧٥.)

اما آنچه مد نظر ماست، این است که ما به واسطه مطرح کردن هدف تربیت، قصد داریم تعریف به هدف نماییم و برای تبیین هدف بایستی موضوع تربیت که همان انسان است به خوبی شناخته شود البته منظور از شناخت انسان هم یعنی شناخت آن حیطه از ابعاد انسان که مرتبط با بحث ماست و در شناخت هدف ما را یاری می کند.

به طور کلی تبیین هدف دو گونه است:

1-   نیاز سنجی می شود و براساس همان نیاز، هدف گذاری صورت می گیرد. برای مثال ما نیاز به ساخت یک ابزار پیدا می کنیم، بر اساس همین نیاز، هدف را که تهیه و یا اختراع آن ابزار می باشد را در دستور کار خود قرار می دهیم.

2-   نوع دوم مربوط به جایی است که ما می خواهیم برای یک موجود مثلا انسان هدف گذاری نماییم. اینجا دو راه پیش روی ما وجود دارد:

 الف) از خالق و صانع و پدید آورنده آن تقاضای تبیین نموده تا بفهمیم که این موجود تا کجا می تواند برود و به چه اهدافی می تواند برسد. در مورد انسان باید رفت سراغ فرموده های خداوند متعال و رجوع به وحی که هدف از خلقت انسان را تبیین نموده اند.

ب) تفکر در امکانات و استعدادها و سرمایه های آن موجود برای فهمیدن اینکه هدف آن چه می باشد و تا کجا می تواند برود. در رابطه با انسان نیز باید تفکر در داشته های انسان نمود تا بتوان از این راه تشخیص دهیم که انسان با این امکانات تا کجا می تواند برود و چه هدفی می تواند داشته باشد.

راه اول:

خداوند در قرآن هدف از خلقت را در آیه ای کوتاه این گونه بیان می فرمایند: « وَ مَا خَلَقتُ الجِنَّ وَ الإنسَ إلّا لِیَعبُدونِ، الذاریات/56)

درباره هدف خلقت که در آیه آمده است، بحث پیرامون این قضیه است که آیا هدف خلقت عبادت است یا عبودیت؟

طبق نظر استاد صفایی، منظور آیه عبودیت است و عبودیت با عبادت تفاوت دارد.

«عبادت همین اعمالی است که در شرع مطرح است مثل نماز و روزه و حج و زکات و صدقات و... که به حد رجحان و یا ضرورت رسیده باشد. عبادت امر می خواهد چه امر استحبابی و چه وجوبی. عبادت اخلاص می خواهد. پس آنچه که در عبادت مطرح است و شرط می باشد، یکی امر است و دیگری اخلاص.

عبودیّت؛ یعنی همین اعمالی که او می خواهد و باید امر و اخلاص داشته باشد و گذشته از این دو، هم مطابق امر او باشد و هم در هنگامی آورده شود که مزاحم نداشته باشد و کار و امر دیگری مزاح آن نباشد. اگر من به نماز مشغول شوم در حالی که مکلف به احسان به مادرم هستم... این عبادت هست ولی عبودیت نه.... لذا در عبودیت سه چیز مطرح است: نیّت، سنّت، اهمیت.» (دعاهای روزانه حضرت زهرا(سلام الله علیها، ص58-59)

در باره عبودیت ذکر چند نکته از فرمایشات استاد صفایی کمک کننده به بحث مورد نظر ماست، ایشان درباره عبودیت به اختصار در جایی می فرمایند: «عبودیت صراط است؛ چون آمده « ان اعبدونی هذا صراط مستقیم، یس/61). صراط یکی است و سبل متعدد است و از این صراط مستقیم واحد است که تو به سبل و راه های دیگر می رسی و رهنمون می شوی. به عبارت دیگر از عبودیت است که به عبادت و سبل می رسیم و رهنمون می شویم نه بالعکس از عبادت به عبودیت....گام اول حقیقت است و عبودیت و سلوک از عبودیت است و عبودیت صراط است و نزدیک ترین راه تا رشد آدمی و تا تحول وجودی و بسط وجودی او.( دعاهای روزانه حضرت زهرا(سلام الله علیها، ص72)(برای مطالعه بیشتر ر.ک: استاد صفایی، صراط، ص144-154) به بیان دیگر عبودیت یعنی «دغدغه ای در انسان شکل می گیرد که خوراک و پوشاک و آشامیدن و نوشیدن او از محرک های غریزی فاصله بگیرد و پس از آن، از اهمیت هم برخوردار شود، که در عبودیت و بندگی، نیت و سنت و اهمیت، نهفته است.»(صفایی حائری علی، وارثان عاشورا، ص256)

طبق این نگاه، تربیت یعنی ایجاد زمینه ای برای اینکه فرد مسیر عبودیت یا همان نزدیک ترین راه تا رشد و تحول وجودی و بسط وجودی خویش را انتخاب کند.

راه دوم:

اکنون به صورت اجمالی به راه دوم می پردازیم:

انسان دارای امکانات و استعدادهایی است که این داشته های انسان به سرمایه های مشترک و اختصاصی قابل تقسیم است. «سرمایه های مشترک: 1- اعضا و جوارح. 2- حواس پنجگانه. 3- احساس و عاطفه. 4- هوش. 5- حافظه. 6- غریزه.

سرمایه های اختصاصی: 1- اختیار و آزادی و اراده؛ 2- قوه ی توهم؛ 3- قوه ی تخیل؛ 4- تدبّر؛ 5- تفکر؛ 6- تعقل؛ 7- قلب؛ 8- روح؛ 9- وجدان؛ 10- فرقان.

ما با درک سرمایه های خود در می یابیم که ما بزرگ تر از خوردن و خوابیدن و خوشی و لذت و رفاه و امنیت و آرامش و تمرکز و عدالت و تکامل و عرفان(عرفان به معنای تکامل استعدادها و رسیدن به قدرت و کشف و تسخیر و کرامات و...) و بزرگ تر از دنیا هستیم.

سرمایه های ما نه تنها برای رسیدن به این اهداف و آرمان ها اضافی هستند بلکه حتی مانع رسیدن به این اهداف نیز می باشند؛ چون برای رسیدن به این اهداف، نه تنها نیاز به دنی بلکه حتی نیاز به انسان شدن و استعدادهای انسانی هم نداشتیم.( اسکندری علاالدین، اندیشه های پنهان، ص132-133) چرا که حیوان به این خواسته ها می رسد بی آنکه از این سرمایه های اختصاصی بهره ای داشته باشد. حتی این سرمایه ها برای رسیدن به این اهداف مانع ایجاد می کنند مانند: «اختیار و آزادی، مانع رسیدن به عدالت شده است. این ظلم و فسادی که در جامعه ی بشری وجود دارد نتیجه ی همین اختیار و آزادی بشر است. هم چنین اختیار و آزادی، مانع تکامل و عرفان شده است؛ زیرا با همان حرکت طبیعی و قانونمند مانند نطفه نیز می شد رد عرض نه ماه به تکامل رسید...» (اسکندری علاالدین، اندیشه های پنهان، ص135.)

پس باید گفت: « این اهداف و آرمان ها کوچک تر از انسان هستند... این اهداف باطل هستند و مکتبی هم که به این ها دعوت کند باطل است و داعی و دعوت کننده ی به این ها و حتی حکومت هایی هم که به این ها دعوت کنند، باطل اند. ما هدفی بالاتر از رفاه و امنیت و عدالت، آگاهی و آزادی و تکامل و عرفان را می خواهیم.» ( اسکندری علاالدین، اندیشه های پنهان، ص135.)

حال که پیرامون این استعدادهای انسان صحبت کردیم باید این نکته را هم بدانیم که این سرمایه ها را نباید به صورت تک تک نگاه کرد بلکه باید مجموع آنها را دید.

«ما گذشته از امکانات و نیروهایی که در ما وجود دارند و احساسشان می کنیم، می بینیم که این اندام ها باهم در رابطه هستند و این استعدادها باهم ارتباط برقرار می کنند و با ترکیب این ها و با ارتباط این هاست که ما به ابعاد بیشتری راه پیدا می کنیم و توانایی های جدید را در خودمان می یابیم. این ترکیب همچون ترکیب حروف الفبا بی نهایت کلمه و جمله به دست می دهد و همچون ترکیب اعداد بی نهایت عدد.» ( اسکندری علاالدین، اندیشه های پنهان، ص141.)

« مجهولی که از درک ترکیب کشف می شود این است که نیاز عالی انسان به خاطر ترکیب استعدادها و ابعاد نامحدودش رشد و حرکت است و مدام رفتن به سویی که نهایت ندارد.» (اسکندری علاالدین، اندیشه های پنهان، ص143.)(برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به کتاب حرکت صفحه 35 همچنین کتاب انسان جاری- استاد علی صفایی حائری)

«بنابراین هدف خلقت انسان مشخص شد که هدف، رشد و حرکت است.» (اسکندری علاالدین، اندیشه های پنهان، ص145.)

انسانی که می تواند تا بی نهایت برود به سبب امکاناتی که در اختیار اوست اگر هدفی کمتر از بی نهایت داشته باشد، در واقع ضرر کرده است و یا به تعبیر قرآن دچار خسران شده است.

باتوجه به اینگونه نگاهی به هدف انسان، تربیت یعنی: «مربی زمینه ای فراهم آورد(چرا که انسان اختیار و اراده و آزادی دارد و نمی توان دست او را گرفت و به راهی برد) که انسان با اختیار خود مسیر بی نهایت را انتخاب کند و به رشد و حرکت برسد.»

برخی همچنین برای شناخت هدف تربیت به گونه ای دیگر سخن گفته اند: «دگرگونيهاى مطلوب و ارزشمند و معينى كه مربيان تربيتى عالمانه و عامدانه از طريق فعاليتها و تلاشهاى تربيتى براى تحقق بخشيدن به آنها در مترقى مى‏كوشند.» (حاجی ده آبادی محمد علی، درآمدی بر نظام تربیتی اسلام) و سپس هدف غایی از تربیت را مبتنی بر چند مساله مهم کرده اند: هدف غایی«نبايد مختص شأنى از شؤون انسان و بعد خاصى از وجود او باشد، بلكه بايد هدفى براى رشد همه ابعاد و شؤون انسان بوده و در تمام زندگى فردى و اجتماعى او جريان يابد.

 چون اين يك هدف براى زندگى و تربيت انسان است، بايد همساز با فطرت و استعدادها و نيازهاى ذاتى بشر باشد. فطرت همان ساختار وجودى انسان و نوع خلقت اوست، هدف نهايى اگر با اين ساختار، هماهنگى و همسازى نداشته باشد، استعدادها و امكانات انسان به هدر رفته، حتّى ممكن است وصول به آن هدف هم براى او مقدور نگردد.
و چون انسان موجودى است بى‏نهايت‏طلب، و اين بى نهايت طلبى جزء فطرت و  ساختار وجودى اوست، از اين رو هدف نهايى بايد نهايت و محدوديتى نداشته باشد، زيرا اگر محدود بوده و در جايى حركت انسان متوقف شود، تمايل ذاتى او اشباع نشده و استعدادها و تواناييهاى او نيز راكد مى‏مانند و به فعليت نمى‏رسند و خود انسان نيز ممكن است احساس پوچى كند.» (حاجی ده آبادی محمد علی، درآمدی بر نظام تربیتی اسلام)  پس اینگونه نتیجه می گیریم که هدف غایی تربیت باید:

1-   تمام شئون و ابعاد انسان اعم از فردی و اجتماعی را در برگیرد.

2-   هماهنگ با فطرت و استعدادها و نیازهای انسان باشد.

3-   بی نهایت باشد.

حال سوال این است کدامین هدف است که این سه امر را در برمی گیرد؟

«هدايت و رشد، طهارت و حيات طيبه، تقوا، قرب و رضوان و عبادت. البته از ميان اينها قرب و رضوان بيشتر رنگ هدف غايى را دارند و بقيه بيشتر به مسير و طريق مانند هستند و آدمى را به بالاترين درجات قرب و رضوان مى‏رسانند و در واقع، اگر چه همه آنها در برگيرنده همه شؤون انسان هستند، و داراى مراتب بى‏نهايت مى‏باشند، اما بجز قرب و رضوان بقيه نقش سببى دارند و مسبّب آنها قرب و رضوان است. هر درجه‏اى از عبوديت و رشد و هدايت، درجه‏اى از قرب را براى انسان به ارمغان مى‏آورد. رابطه اين مفاهيم، مثل رابطه بين قدم برداشتن و پيش رفتن است، كه اگر چه با هم مقارنند، اما يكى نقش سببى دارد و ديگرى نقش مسبّبى.» (حاجی ده آبادی محمد علی، درآمدی بر نظام تربیتی اسلام)

با توجه به این تبیین هدف که تفاوت چندانی با تبیین پیشین ندارد، تعریف تربیت همان زمینه سازی برای متربی است تا آنکه با اختیار خود مسیر قرب خدا را انتخاب نماید.

برخی دیگر برای تربیت دینی به طور خاص، اهدافی را در نظر گرفته اند که این اهداف با توجه به ویژگی های فطری انسان تبیین شده است. از جمله این ویژگی ها حقیقت جویی و حق طلبی، خدا جویی، فضیلت جویی، جاودان خواهی است که تربیت دینی را پرورش این ویژگی های فطری انسان معرفی کرده اند و اینگونه تربیت چیزی نیست جز پرورش این ویژگی های فطری.

تعریف به شکل:

استاد صفایی در باره شکل تربیت اسلامی به عنوان مقدمه از همین استعدادها شروع می کند و با یک مقایسه انسان را از حیوان جدا می سازد و همراه با غرائز فردی و اجتماعی که بیش از غرائز حیوان است، فکر و عقل را همراه می کند و از تضاد استعدادها نتیجه می گیرد انسان دارای حرکت و پویایی است. چون این انسان حرکتش صرفا طبق فرمان های غرائز نبود که فکر و عقل در جهت دهی به حرکت او نقش داشتند لذا به بهزیستی و زندگی بهتر روی آورد. این بهزیستی از تضاد فکر و عقل با غریزه مایه می گرفت. سپس از همین عظمت استعدادهای انسان نتیجه می گیرند که هدف آدمی نمی تواند زندگی منظم و مرفه و عادلانه باشد چرا که برای نظم و عدالت و رفاه به این همه استعداد نیاز نداشت و آنها با همان غرائز حیوانی تامین بود همانگونه که در کندو تامین است. در نتیجه این انسان برای هدفی بالاتر از آنچه نام بردیم به قانونی نیازمند است که دو ویژگی دارد: الف) هماهنگ با هستی است. ب) هماهنگ با استعدادهای انسان است.(کتاب اندیشه من از ص 19 به بعد و مسئولیت و سازندگی ص39-40 به این مساله پرداخته اند.)

«مادام که هدف حکومت و رهبری با استعدادهای عظیم انسان هماهنگ نباشد، چیزی جز عصیان و انفجار به دست نمی آید و مادام که قانون های حاکم بر جامعه و انسان با قانون های موجد در هستی هماهنگ نباشد، جز فاجعه و بدبختی و نابودی چیزی سبز نمی شود.» (صفایی حائری علی، اندیشه من، ص22)

لذا همه وجود این قانون را ضروری می دانند اما صحبت بر سر این است که آیا انسان خود می تواند قانون گذاری و حکومت را به عهده بگیرد؟ آیا عقل جمعی-پارلمان- و وجدان جمعی – دولت- می تواند قانون گذاری و حکومت را اداره نماید؟ آیا عقل می تواند قانون گذار باشد؟ آیا وجدان می تواند حاکم باشد؟

این امور هر کدام می توانند اشکالی از تربیت را مطرح سازند اما تا اندازه ای محدود. اندیشه «تا حدی که آن را یافته و بر آن احاطه دارد. اندیشه مثل چشم است و علم و دانش انسان همانند نور؛ چشم می بیند اما تا اندازه ای که نور جلوی آن را روشن کرده باشد. اندیشه قانون می گذارد اما تا اندازه ای که علم او پیش رفته باشد...لیکن چه بسیار قانون هایی که هنوز از آن بی خبریم و چه بسیار دنیاهایی که هنوز آن را تجربه نکرده ایم و نشناخته ایم و نسنجیده ایم تا بتوانیم قانونش را بنویسیم و دستورش را بیاوریم... عقل هنگامی صلاحیت قانون گذاری دارد که بر همه ی راه انسان و بر تمام عوالمی که در سر راه انسان است و بر تمام قانون هایی که در این عوالم و بر انسان حکومت دارند، احاطه داشته باشد.» ( اندیشه من، ص24)

«وجدان جمعی می تواند حاکم و رهبر باشد، البته این رهبری به سوی هدفی است که در نظر گرفته و این هدف به اندازه شناختی است که از انسان و استعدادهای او دارد. ما میبینیم امروز در اوج هدف حکومت های عالی، رفاه است و رهبری آن ها و حکومت آن ها تا این حدّ.» ( اندیشه من، ص27) و در گذشته گفته شد این انسان با توجه به استعدادهایش فراتر از رفاه است و این استعدادها حتی مضرّ و خطرناک برای نیل به این اهداف است. و اگر استعدادهای انسان بیکار بماند عصیان ها و انفجارها و انتحارها سبز می شود.

وجدان فردی در افراد هم نمی توان حاکم باشد و آن ها را رهبری کند؛ چون این وجدان، خود محکوم محیط و عادت و غرائز است. همان کاری که برای وجدان من محکوم است برای دیگری افتخار است.

«هنگامی که غریزه طغیان می کند، وجدان به زندان می فاتد و زبانش در می آید و محکمه اش تعطیل می شود. هواها و طمع ها و عشق به ثروت و قدرت و ریاست، دمار از روزگارش می کشند و شکنجه اش می دهند. در نتیجه این وجدان چگونه می تواند حاکم و رهبر در فرد باشد و او را کنترل کند؟» ( اندیشه من، ص28)

«در طول تاریخ مکتب ها و مذهب ها، این هر دو مدعی بوده اند که بهزیستی انسان و حکومت و رهبری او را می توانند عهده دار شوند. با این تحلیل یافتیم که مکتب ها از آن جا که بر اندیشه و وجدان محدود و محکوم تکیه دارند نمی توانند کاری بکنند.» (اندیشه من، ص 31)

«در قسمت قانون گذاری هم این مکتب ها فقط در رابطه ی انسان با دیگران قانون هایی دارند... اما درباره رابطه ی انسان با خودش و رابطه ی انسان با هستی و رابطه ی انسان با زندگی که چه بخورد و چه بپوشد و چگونه زندگی کند و چگونه بمیرد و چگونه ... قانونی نیست مگر در حد شعارهای اخلاقی نه شعورها و قانون. این قانون ها گیرش همان محدودیت و ناهماهنگی با قانون های حاکم برهستی است.» (اندیشه من، ص32) (تا بدین جا مضمون فرمایشات استاد صفایی در کتاب اندیشه من، صفحات 19-32)

پس شکل تربیت باید دو ویژگی دارا باشد: 1- هماهنگی با هستی، 2- هماهنگی با استعدادهای انسانی. پس اگر بخواهیم تعریف تربیت را بر اساس شکل ارائه دهیم شاید بتوان گفت که تربیت علاوه بر آنچه که گفته شد بایستی حتما این دو ویژگی را دارا باشد.

مسئولیت و تربیت

با توجه به هدفی که خداوند از خلقت ترسیم نمود که همان عبودیت بود، حال سوال این است که عبودیت چطور ما را به مسوولیت می رساند، یعنی چگونه از عبودیت به این مساله می رسیم که باید سراغ تربیت رفت؟(مسئولیت طبق تعبیر استاد هادی زاده یعنی: فرد جدای از اینکه درک می کند فلان کار ضرورت دارد، به اینکه من باید این کار را انجام دهم نیز می رسد و احساس مسئولیت می نماید.)

«برای ایجاد مسوولیت و رسالت می توان از عوامل مختلفی استفاده کرد. می توان با بینش های اجتماعی و تاریخی و سیاسی، با شعارها، احساس و حرکت و مسوولیتی را زنده کرد، ولی آیا این پایه ها برای این مسئولیت های سنگین کافی هستند؟

این بینش های تاریخی، سیاسی، اجتماعی، این آگاهی ها و یا حتی بالاتر توانایی های انسان، نمی توانند بارهای سنگین مسئولیت را به دوش کشند تا چه رسد به شعارها و تحریک ها.» ( حرکت، ص178-179)

در ادامه بدین مضمون می فرمایند: رسالت با وسعتی که تمام نسل ها را در برمی گیرد و با عمقی که از حد نان و رفاه و آزادی و تکامل بالاتر آمده و به رشد رسیده و با روشی غیر از تحمیل و تحمیق بلکه با انتخاب همراه است، بسیار سنگین است و این رسالت و مسئولیت سنگین بر پایه های عبودیت استوار است.

«عبودیت یعنی اینکه در تو هیچ حرکتی جز از سوی الله به وجود نیاید. هیچ ترسی، هیچ خوفی، هیچ امیدی، هیچ حرکت و عشق و نفرتی در تو جز از آن ناحیه نباشد و تنها الله در وجود تو متصرف باشد، فقط او در تو حکومت کند و تو عبد او باشی. عبد نه اسیری در بند که آزاده ای است شکل گرفته.» ( حرکت، ص179)